تبليغاتX
بیا تو پشیمون نمیشی . . . !!!
زندگي زندانيست که تعداد زندانبان هايش از زنداني هايش بيشتر است!

پدرم



به يمن لطف تو بختم بلند خواهد شد                    سرم به خاك رهت ارجمند خواهد شد



لبي كه زمزمه درد مي كند شب و روز                   به يمن روي تو پر نوشخند خواهد شد



نوشتن از كسي كه نمي دانم از بزرگي اش بنويسم يا مردانگي، سخاوت، سكوت، مهرباني و... بسيار سخت است


آري نوشتن از پدر


واژهاي كه شايد در كلام كوچك است اما در معنا دريايي عظيم،قطره اي از بحر دل اوست. ..صداي گام هاي خسته در هر غروب و شب هنگام شما را به ياد كدام لحظات زندگيتان مي اندازد؟

پدر مي آيد با گام هاي محكم تا استحكام را به ياد در و ديوار و ساكنان خانه بياندازد

.


روزگاري پدر ساعاتي كوتاه را به كسب و كار مي پرداخت و چرخ زندگي مي گشت. اما اين روزها وقتي آفتاب بر كوه بوسه مي زند پدر مي رود،شايد بتواند زماني كه آفتاب بر چهره اي خاك بوسه ي خداحافظي مي زند چرخ را به گونه ي چرخانده باشد....وقتي اولين نگاهمان را بر زندگي گشوديم سنگيني چرخ را بر دوش او گذاشتيم و

 او پدر شد
 


روزها گذشت و اولين روزها دستانمان را در دستانش گذاشتيم.با هم تاتي تاتي كنان اتاق كوچك را پيموديم و او به عشق گام هاي كوچك ما سخت تر چرخ را هل مي داد.

اولين بابا گفتن او را به عرش عالي برد و حالا پدر،بابا بود و بابا،پدر

 



نمي دانم داستان كوچكتان را ميان دستان بزرگش بياد داريد بزرگترين دستاني كه مي شناختيد و به سختي يك انگشت او را ميان دستتان جاي مي داديد و در كنارش مي دويديد تا هم گامش شويد؟

قوي ترين كسي كه مي شناختيد پدر بود. بهترين حامي تان پدر بود. كسي كه با دستان پر به خانه مي آيد باخنده ي بر لب و كوله بار خستگي بر دوش .

تا به امروز انديشيده ايد كه چرا پدر گاهي نشسته و تكيه داده بر ديوار به خواب مي رود؟ از خوشي؟


اولين روز مدرسه همه و همه اولين ها. دستانت كه بزرگ و بزرگتر شد

 به جاي بوسه بر دستانش چه كردي؟

و حالا تو محكم و سنگين قدم بر مي داري، انگار از روز اول اينگونه قدم بر مي داشتي.

انگار باد.... ياد آن روزها را با خود برده است!

امروز و هر روز روز پدر است. چرا كه او هر روز پدر است.

هر روز محكم و خسته چرخ را مي گرداند.دستان او هنوز بزرگ است اما تو ديگر مسخ دستان خودت هستي



ولي پدر از تو نه دستان بزرگت را مي خواهد و نه گام هاي استوارت را. زيرا بزرگي دستان و گام هاي استوار و دل شادت آرزويش بوده و دل خوشي روزهاي سختي اش.

او از تو لبخند محبت آميزي به سپاس همه ي آن روزها و شبها مي خواهد.

پس لبخندت را از او دريغ مدار و بدان دستانت هنوز كوچك است و تجربه اي ندارد ، اميد و اعتبارت به اعتبار اوست

 

آرزومند باشيد که اميدتان نااميد نشود و اعتبارتان بماند تا هميشه


از طرف خودم و همه همكاران سایت روزنه.. روز پدر رو به همه پدر هاي گروه خودمون و ايران تبريك مي گم  وبوسه بر دستانشون مي زنم و بهترين بهترين هاي دنيا رو براشون ارزو مي كنم.

و همه پدرهاي رفته روان شون شاد و جنت مكان و خلد آشيان



پدرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط آناهیتا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 14:50  توسط آناهیتا  | 

وقتی به کسی می گویید «دوستت دارم» به چه معنی است؟ جوابها و تفاسیر زیادی به این سؤال وجود دارد. اما زمانی که این سؤال را می پرسید اکثریت مردم می گویند که عشق یک حس است و در قالب کلمه نمی گنجد.

زندگی بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعی است.

آیا من به خاطر اینکه به شما نیاز دارم دوستتان دارم؟ یا به خاطر اینکه دوستتان دارم به شما نیاز دارم؟ (اریج فرام)

وقتی به کسی می گویید «دوستت دارم» به چه معنی است؟ جوابها و تفاسیر زیادی به این سؤال وجود دارد. اما زمانی که این سؤال را می پرسید اکثریت مردم می گویند که عشق یک حس است و در قالب کلمه نمی گنجد. مردمی که عاشق شدن را تجربه کردند از یک احساس درونی شبیه خواب گرم و شیرین گاهی از گیجی و بی فکری صحبت می دهند. مارازیتی دوناتلا روانپزشک از دانشگاه پیزا بیان کرده که «دیوانه وار عاشق شدن براستی باعث بیماری روانی می شود.»

همیشه مردم می پرسند «عشق واقعی را چگونه بشناسم؟ چگونه مطمئن شوم چه زمانی عشق آسیب به من می زند؟» در تلاشی برای پاسخ به این سؤالها، از مردمی که احساس عاشقی را تجربه کردند سؤال شد و این نتایج طبق تحقیقات انسان شناس پروفسور هلن ای. فیشر بدست آمد:

مردمی که عاشق شدند نیروی قوی را حس می کنند که سبب کشش این دو جنس به هم می شود، گاهی این نیرو، کشش قوی فیزیکی است و به گفته روانشناسان عامل مهمی در عشق خیالی است. گاهی فراتر از این بوده و تحقیقات جدید پیشنهاد می کند بدنهای ما فرایندهایی را ایجاد می کند که مطمئن می شویم عاشق جنس مخالف شده ایم.

شرح عشق از نظر بیولوژی :

فرد ممکن است روابط نامشروع با شریکش صرفاً بخاطر لذت جنسی داشته باشد، در آن هنگام کشش قوی را به شریکش احساس می کند. در موارد زیادی یکی یا هر دو طرف در یافتن عشق ثابت و با دوام اشتباه می کنند. بی شک می دانیم که چنین اشتباهاتی چه بهای گزافی دارد. هلن ای. فیشر در بررسی اش گفت: «مغز این مراحل را طی می کند: شهوت، کشش و وابستگی» که این کشش را می توان از نظر زیستی شرح داد. او دریافت که بعد از اوج لذت جنسی، سطح هورمونهای واسوپرسین در مردان و اکسی توسین در زنان طغیان می کند. این هورمونها بعنوان علت وابستگی شناخته شدند، که منجر شد فیشر نتیجه بگیرد حضور این مواد شیمیایی در بدن مسؤول نزدیکی زوجها بعد از آمیزش جنسی است.

در مقاله ای در سربرم، یک مغزشناس به نام دانافرم سه سیستم مرتبط با همسر، تولیدمثل و والدین را توضیح می دهد. این سیستمها شهوت، کشش و وابستگی نامیده شده است.

شهوت: راهی غریزی است که آنقدر مرد و زن تحریک می کند. تا عمل جنسی بین آندو انجام شود.

کشش: این سیستم دو شریک را بطور شهوت آمیزی متمرکز می کند تا تلقیح انجام گیرد. فیشر متوجه شد فرضیه سیستم کشش بعنوان راهی فردی است تا بهترین شریک را انتخاب و این تمرکز را ادامه دهد. افراد که فکر می کردند بطور ژنتیکی برترند ، و هنوز هم هستند، می توانند شریک زناشویی مطلوبی باشند.

وابستگی: این روش عاطفی (اصطلاح «عشق مهربان») بوجود آمده است تا زاد و ولد و حیات نسل ضمانت شود. منظور اصلی از افزایش سطح هورمونهای واسوپرسین و اکسی توسین که در بالا ذکر شد حفظ زندگی مشترک والدین است، حداقل تا زمانی که فرزند توانایی مراقبت از خود را داشته باشد. جالب است بدانید شهوت و کشش همیشه دست به دست هم نمی دهند. چراکه در گزارشی وقتی مرد و زن تستسترون را به خود تزریق کردند ـ تستسترون هورمونی است که بعنوان افزاینده تمایل جنسی شناخته شده است ـ سکسشان افزایش یافت اما آنها عاشق هم نشدند.

در این گزارش فیشر همچنین به مطالعات اجرا شده د.مارازیتی و همکارانش اشاره کرد که عاشق شدن را مربوط به سطوح پایین هورمون سروتونین می دانند. اما بر طبق گفته مارازیتی، این تعادل شیمیایی در انسانها ثابت نیست، تایید می کند کشش شهوانی برای همیشه پابرجا نمی ماند. در آزمایشی بعد از این مدت که افراد را در حالت شیفتگی بین 12 تا 18 ماه بررسی کردند، سطوح سروتونین در بدن مردان و زنان شیفته و از خودبیخود تغییر می کند و بازگشت سطوح مشابه در افرادی که عاشق نشدند، دیده شد.

این تحقیق از این نظر مهم است که چگونگی عملکرد سیستم بیولوژیکی را همراه با فرایند احساسی شرح می دهد. هر زمان که ما شریک مناسب را پیدا کردیم، می توانیم به سیستم های بیولوژیکی و شیمیایی مان اعتماد کنیم که ما را در رسیدن به اهداف احساسی کمک می کند. و زمانی که شریکمان جذابیت کمتری برایمان دارد لزوماً به این معنی نیست که عشق دیگری غیر از ما دارد. ساده تر اینکه فرایندهای بیولوژیکی بطور طبیعی کار خود را انجام می دهد.

مردم می گویند که در جستجوی همسر مطلوبشان هستند شخصی که چگونگی نگاه به زندگی خود، مهمترین ارزشهایش و نیروی محرکی که سبب حرکتش است را با ما تقسیم کند. پروفسور ناتانیل براندن، می گوید «وقتی شخصی را می بینیم فکر می کنیم چگونه خودش را آزمایش می کند. ما سطح هیجان یا فقدان هیجان فردی را حس می کنیم. کشش یا دفع فوری ما غیرارادی است بخاطر اینکه بدن و احساسات ما واکنش سریعتری نسبت به فکری که در قالب کلمه بگنجد، شکل می دهد.»

آندرا ان.جونز در نظریه جوانی در روزنامه ای که توسط سرویس Pacific News منتشر شد گفته: هر شخصی یک موجود زنده منحصر بفرد است. آنچه در یک لحظه احساس می کنیم اینکه شریک انتخابی ما چیزی دارد که می تواند زندگی ما را کامل کند. چنین شخصی احتمالات جدیدی را می آورد که می تواند ما را توانگرتر کند. این مطلب به این معنی نیست که شخص جدیدی که یافتیم تنها شخصی است که می تواند زندگی ما را بهبود بخشد. ممکن است اشخاص دیگری هم چنین باشند. به این دلیل نتیجه گیری می شود برای هر شخصی بیش از یک معشوق وجود دارد.

این قضاوت فوری از سازگاری در اولین برخوردتان که با همدیگر آشنا می شوید، اتفاق می افتد. چون فرایندهای منطقی فکری سریعترند، همه شما در اولین ارتباط این مطلب را حس می کنید اما دلیلی برای توضیح آن ندارید.

پس از این با شریکتان خودمانی تر می شوید و شروع به یافتن راهی که او هست، واکنش ها و تجربیات عاطفی و غیره می کنید. توانایی تشخیص تشابهات و تفاهمات فردی را دارید، بنابراین اولین کشش متقابل برایتان روشن است. درست است که کشش متقابل زوجها را بهم نزدیک می کند اما عشق کششی عمیق تر از آن ایجاد می کند.

 عاشق شدن، دوست داشتن نیست.

بسیاری مردم با کشش و جذب به همدیگر مواجه شدند اما از آن ببعد شادتر زندگی نمی کنند چرا؟ چون بیشتر آنها کشش را با معنی عشق اشتباه گرفتند.

در مورد عشق مطالب زیادی وجود دارد اما  این مطلب در اینجا  صحیح تر به نظر می رسد. بیایید توضیحی در مورد عشق دهیم. وقتی کسی را دوست دارید ارزش زیادی برای آن شخص قائلید چون انتخابی کرده اید و برای افزایش این علاقه و عشق راههایی را پیشنهاد می کنید. همچنین آسایش و پیشرفت را در بالاترین الویت انتخاب دوست و عشقتان قرار می دهید. بله این یک انتخاب است و نیاز به جمع آوری اطلاعاتی دارید که نیاز به صرف زمان دارد. پس دلایل و چیزهای زیادی بعنوان اولین نشانه عشق وجود ندارد.

اگر چه در این نمونه منظور از پیشنهاد راهکارهایی از سوی شما به این معنی نیست که فداکاری کنید یا از ابتکارات و تجارب دیگران محروم بمانید. اکثر مردم «عشق ورزیدن» را به همراه «کمک از تجارب دیگران» بیان می کنند. اما روانشناسان آشنا با رفتارهای انسانی، فهمیدند که «عشق ورزیدن» معنای دیگری دارد. زمانی که عشق می ورزید زندگی و شادی را بالقوه تجربه می کنید.

از اینرو کسانی که عشق به دیگران می ورزند، باارزش ترین هدیه ای که می بایستی ارائه دهند: شادی، فهم و عشقشان برای زندگی است. برای دیگران این چیزها باارزش تر از پول است، و هنوز آنها مایل به عشق ورزیدن بطور رایگان و آزاد هستند. پس اتفاق عجیبی می افتد. با عشق ورزیدن، زندگی دیگران را با شادی، سرزندگی و فهم یا درک که بخشی از وجود آنهاست، پر می کنند. زمانی که همه این چیزهای خوب زندگی شخص را ارتقا داد، شخص آن احساسات را بروز می دهد، شادی تولدی نو می بخشد که می تواند بین هر دو آنها تقسیم شود. بنابراین با عشق ورزیدن، مردم به طور غیرارادی عشق را دریافت می کنند، ولو اینکه آنها با این قصد و غرض عشق نورزیده باشند.

چرا ما به عشق نیاز داریم؟

«بزرگترین چیزی که تا کنون یاد گرفته ایم عاشق بودن و عشق ورزیدن است.» نات کینگ، میلز دیویس.

از لحظه ای که متولد شده ایم و حتی قبل از آن، طبیعت برای ما زمینه عشق ورزی مادر را فراهم آورده است. بدون آن عشق، زنده ماندن ما غیر ممکن بنظر می رسد. عشق مادر مترادف مراقبت، حمایت و پرورش کودک است. ارتباط ما با «مادر» اولین درک ما از عشق است. همانطور که در جریان زندگی پیشرفت می کنیم یاد می گیریم که عشق به معنی حفظ و مراقبت از آسایش خودمان است.

عشق خالص مادر نشانه ای از عشق زیستن است، عشقی که هدفی جز زنده ماندن ندارد. بعضی مردم می خواهند که از این نوع عشق در روابط و مراحل دیگر زندگی خود مثل سنین بلوغ نیز داشته باشند. یکی از دوستان من بیان می کرد که مادرش به او گفته هر وقت زنی را پیدا کردی که مثل مادر به تو عشق بورزد، همچون مادری که وجود و زندگی اش را نثار فرزندش می کند، فوراً با آن زن ازدواج کن. دوستم نزدیک به 50 سال دارد و هنوز ازدواج نکرده است.

عشق مادر ذاتاً یک طرفه است، گذشته از دریافتهای جانبی که دارد، ولی عشق بخشیدن او یک طرفه است. اما در تصور متعارف از عشق، طرفین متقابل، بخشیدن و دریافت عشق را تقسیم می کنند. همه می دانیم در روابط بهره برداری، هر دو شریک بهمدیگر نیاز دارند، «بهره بردار» نیاز به کسی دارد که از او بهره برداری کند و «وابسته» نیاز به بهره برداری دارد. در چنین روابطی وابستگی متقابل تا وقتی که طرفین وجود داشته باشند، ادامه می یابد. برخلاف روابط مادر و بچه که این روابط نابرابر است.

همراهی و یاری

بدیهی است که همراهی نیاز اساسی در زندگی است، انسانها همیشه نیاز به همراه و یاور را ابراز می کنند. افراد حداقل نیاز به یک فردی دارند که صمیصیت و ارزشهای مهم زندگی را با آنها تقسیم کنند.

همچنین مردم نیاز به دریافت چیزهایی دارند که به افراد ارزش دهد، چیزهایی که خوشی و شادی ببخشد، چیزهایی که بتوانند دوست داشته باشند و در نهایت دلیلی برای زندگی به افراد دهد. دیده ایم افرادی که کسی را برای دوست داشتن ندارند و حقیقتاً خود را تنها می بینند، حیوانات یا گیاهانی را در منزل خود نگه داری می کنند. بخاطر داشته باشید که یک گیاه سالم با اینکه می تواند سموم را از هوا جذب کند و هوای سالمی را در اختیار قرار دهد اما به تنهایی نمی تواند زندگی خوبی را به ارمغان آورد.

آیا عشق همیشگی است؟

دی بای 33 ساله جمع کننده اعتبار برای شرکت کشتیرانی، اخیراً به رابطه 3 ساله اش پایان داد.«از لحظه ای که با جری آشنا شدم، فهمیدم که او راه درست را پیدا کرده اما تجربه به من آموخت که با هوشیاری اقدام کنم. بعد از 4 ماه از آشناییمان، تصمیم گرفتم برای اولین بار عقایدم را اصلاح کنم، جری همان شخصی بود که من از یک انسان توقع داشتم. ما 3 سال با یکدیگر شاد بودیم و جری مدام می گفت وقتی راضی و خوشنود می شوم که شخصی را بیابم که زندگی وموجودی مان را با هم تقسیم کنیم.

ما شغلهای مختلف را با هم مرور کردیم، به تعطیلات رفتیم، حتی به سینما رفتیم، زندگی راحتی با هم داشتیم، اما به چند دلیل هرگز فکر ازدواج را نمی کردم. ما بخشی از روز در باره آشنایی مان صحبت کردیم، اما با اینکه جری موضوع ازدواج را پیش کشید ولی من احساس کردم هنوز آمادگی ندارم. جری خواست روابطمان را به سطح بعدی بکشاند اما من حس کردم در همین حد راحت ترم. او برایم ترسیم کرد که این نوع روابط همیشگی و پایدار نیست. این مسأله مرا ترساند چون واقعاً او را دوست داشتم اما می دانستم که آمادگی ازدواج ندارم.

زمانی که متوجه شدم جری واقعاً می خواهد ازدواج کند اتفاق عجیبی افتاد. من شروع به نارضایتی روابطمان کردم، مسائلی که دوست نداشتم بیان کردم برخی هیجاناتم را از دست دادم و خواستم که فقط یار و همراه او باشم. گویا بعد از همه لطف و خوبیهایی که او به من کرده بود من در روابطم با او سهل انگاری کرده بودم. من حس کردم شایستگی او را ندارم و سرانجام توافق کردیم که راهمان را از هم جدا کنیم، ولو اینکه با از دست دادن او تنها راه عشق من به او از دست می رفت.

الان 4 سال از زمانی که روابط من و جری پایان یافت می گذرد و من هنوز نفهمیدم چه اتفاقی بین ما افتاد. من افراد دیگر را دیده بودم اما تا زمان نزدیکی من و جری این حس را تجربه نکرده بودم. دوستانم می گفتند من هنوز آمادگی ازدواج را ندارم شاید هم درست می گفتند. در روابطم با جری حس کردم باید خودم باشم ما همدیگر را دوست داشتیم و با هم زندگی کردیم بدون اینکه قید و بندی به هم داشته باشیم (حداقل این چیزی است که من حس کردم). زمانی که او ازدواج را جدی گرفت من بیشتر از یک یار به او نگاه نمی کردم و اما اگر کس دیگری قصد پیوند وعلاقه به من را داشته باشد احساس پشیمانی کرده و زخم من دهان باز خواهد کرد.»

آیا شما فکر می کنید این رابطه عشقی درست بود؟ بعضی ها می گویند یک اشتباه بود و چون دی بای و جری بدرستی با هم سازگار نبودند نبایستی این ارتباط از ابتدا شروع می شد.

اما باید گفت این رابطه موفق بود چون هر دو شریک 3 سال از زندگی شان ازهمدیگر بهره بردند و معنای عشق را دریافتند. کسی می گفت اگر یک لحظه در زندگی می توانید شادی واقعی را داشته باشید، آن لحظه را بقاپید و غنیمت شمارید چون شادی واقعی به آسانی یافت نمی شود.

عشق یک نهاد زنده است، اگر خاموش و متوقف شود می میرد. سرزنده بودن به معنی حرکت به سمت جلو ست و رفتن به جایی که سفر زندگی شما را می برد.عشق تنها وقتی می میرد که دوباره در شکل متفاوتی متولد شود. شاید دی بای و جری حرکت کردند تا عشق را در جای متفاوتی بیابند، اما آنها خود را همیشه با این مطلب تسلی می دهند که لااقل یکبار عشق را بین خود تقسیم کرده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:49  توسط آناهیتا  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط آناهیتا  | 




+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:5  توسط آناهیتا  | 

رفتن به دانشگاه آزاد فرصتهای درخشانی رو در مسیر زندگی در اختیار من
قرار داد که ذکر چند تایی از اونها خالی از لطف نیست. اگر به دانشگاه آزاد برید . . .

دانشگاه آزاد

 خوش تیپ بودن را تجربه میکنید

univercity

 با فنون و رموز دوی صحرانوردی به صورت کاملا حرفه ای آشنا میشوید

univercity

 مهارت و قدرت شما برای جایگیری در فضاهای اندک افزایش می یابد

univercity

 لذت همصحبتی با سایر موجودات زنده و دستگیری از ایشان را تجربه

خواهید کرد

univercity

 و در صورت مونث بودن میتونید مطمئن باشید که مسئولین دانشگاه از 

  طرق مختلف از حقوق شما در برابر جانوران موذی موجود درفضای دانشگاه

دفاع خواهند کرد :

     جداسازی ورودی دانشگاه و فضاهای عمومی

univercity

     نمونه یک جانور کاملا موذی

univercity

   نشاندن پسرها در ردیف جلو برای ممانعت از رویت شدن خواهران دانشجو

 توسط ایشان

univercity

   تعیین افرادی صاحب صلاحییت برای گوشزد کردن نکاتی که ممکن است

 به تحریک برادران دانشجو منجر شود

univercity

شاهکارهای ادبی ایران به صورت کاملا عملی و تجربی به شما آموزش

داده خواهد شد. این جلسه: هفت خوان رستم

univercity

خوب اگر هم خدای نکرده در فضای باز این دانشگاه به بعضی دانشجو نماها

فشار بیاد بالاخره یک جایی خودشونو خالی میکنن دیگه . . .

univercity

خوب حالا من هر چی میگم بیاید دانشگاه آ زاد خوش میگذره بگید نه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:58  توسط آناهیتا  | 

سلامبچه ها من امروز یاده سریال قصه های جزیره افتادم واسه همین یه سری عکس از بازیگرنقش اول این فیلم یعنی سارا استنلی (سارا پلی) واستون گذاشتم تا شما هم استفاده کنید.

 

 

سارا پلی متولد هشتم ژوئن ۱۹۷۹ است او در تورنتو شهر آنتاریو کانادا بدنیا آمده . پدر او "مایکل پلی" و مادرش"داین ولی" هستند والدین سارا هر دو بازیگر بوده اند درش هنرپیشه مشهور و مادرش هم در سینما فیلم های زیادی را بازی کرد اما بر اثر سرطان هنگامی که سارا ۱۱ ساله بود درگذشت. اولین فیلم سارا  " یک کریسمس استثنایی" در سن ۴ سالگی بود در سال ۱۹۸۹ کار خود را در تلویزیون با چند سریال آغاز کرد یعنی هنگامی که ۸ سال داشت در سریال جاده ای به آوونلی مشغول به کار شد. سارا در این سریال اصلی راایفا کرد یعنی با نام سارا استنلی وارد این مجموعه شد .سارا در سال ۲۰۰۴ ازدواج کرد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:14  توسط آناهیتا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:34  توسط آناهیتا  | 

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا !!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:27  توسط آناهیتا  | 

مجموعه بيهمتايي از عكس هاي ايران كه قدمت آن به بيش از ۱٣٠ سال قبل مي ‌رسد، در "گالري هنري فرير" و بايگاني (آرشيو) "گالري آرتور.ام. سكلر" در مجموعه موزه هاي "اسميتسونين" واقع در شهر واشنگتن نگهداري مي ‌شود.

 Smithsonian Institution

اين عكسها در دوران قاجار و توسط "آنتوان سوروگين" عكاس ارمني برداشته شده‌اند. وي در1840 به دنيا آمد و در سال 1933 از دنيا رفت. از آنجا که او بيشترين سال هاي عمر خويش را در دوران حكومت قاجارها بر ايران سپري كرده، به عكاس عصر قاجاريه معروف است.

 Antoine Seavirgin

آنتوان فرزند يك سياستمدار روسي به نام "واسيل سوروگين" بود، كه در ايام ماموريت پدرش در ايران، در سفارت روسيه در تهران متولد شد. اما تنها چند سالي از دوران کودکي را در ايران سپري کرد، و در واقع در تفليس گرجستان بزرگ شد. چراکه به روسيه رفت و به تحصيلات هنري پرداخت. وي ابتدا به نقاشي علاقه داشت، اما پس از مرگ پدر در حادثه سواركاري و به دليل كمک به معاش خانواده، عكاسي را پيشه خود كرد. او که از اواخر قرن نوزدهم به ايران بازگشته بود، به كمک برادران خود، كوليا و امانوئل، عكاسخانه‌ اي در خيابان علاءالدوله تهران دائر نمود. اين خيابان كه در عهد قاجاريه مركز اصلي شهر تهران به حساب مي ‌آمد، از باغي به همين نام منشعب شده، و امروزه به نام خيابان فردوسي شناخته مي ‌شود.

سوروگين پس از جا افتادن در ايران، عکسبرداري از نقاط مختلف اين کشور و به ويژه از همه اقشار و گروههاي اجتماعي مردم آن را، آغاز کرد. بسياري از عكس هاي وي در حد فاصل سال‌هاي 1870 تا 1930  برداشته شده‌اند.

زندگي دهقان‌ها

 Peasant scene, [1870s - 1928].jpg

تسلط او به زبان فارسي، مزيت اصلي وي در ايجاد ارتباط با مردم ايران و نواحي مختلف آن بوده است. به طوري که عكس هايي كه از دربار سلطنتي قاجار، حرمسرا، مساجد، بناهاي تاريخي و مردم نقاط مختلف ايران برداشته است، از مهمترين اسناد تصويري تاريخ ايران و مشرق زمين به حساب مي ‌آيند. اسنادي كه مي ‌توانند دستمايه تحقيقات متعدد جامعه شناسي، مردم‌شناسي، ايران‌شناسي، شرق‌شناسي و ساير مطالعات فرهنگي باشند. کمااينکه در واقع منبع اصلي بسياري از تصاوير ايران قجري در كتب و نشريات قديمي، و سفرنامه‌هاي مستشرقين وقت، عكس هاي سوروگين بوده است.

فلک

 Falak  Whipping the soles of a criminal.jpg

 

عريضه‌خواني در محضر شاه

 Nasir al-din Shah receiving report in Gulistan Palace, [1870s - 1896].jpg

اما از آنجا كه ذكر نام عكاس در كنار عكس در آن زمان به يك دستورالعمل يا سنت قطعي تبديل نشده بود، اين موضوع از نظر پنهان مانده است. با اين همه، اوج شهرت جهاني و فراوان وي به سال 1995 مربوط مي شود، که مجموعه اي از کارهايش در کتابخانه "دانشگاه لايدن" به نمايش گذاشته شد.

ماهي‌گيران

 Fishermen at a landing, [1870s - 1928].jpg

نبايد از نظر دور داشت كه ورود عكاسي به ايران تا حد زيادي مرهون علاقه وافر ناصرالدين شاه به اين فن بوده است. همين امر موجب شد تا وي علاوه بر عكس هاي متعددي كه خودش و ساير عكاسان ايراني تهيه مي ‌كردند، به آنتوان نيز فرصت عكاسي از رويدادهاي گوناگون را بدهد. از مهمترين عكاسان ايراني هم دوره سوروگين، مي ‌توان از عبدالله ميرزا قاجار، ميرسيد علي خان و منوچهر ميرزا نام برد.

قالي‌بافان

 Girls weaving a large carpet, [1870s - 1930s].jpg

ويژگي مهم عكسهاي سوروگين در تاثيرپذيري او از روش قوم‌شناسي مرسوم در قرن نوزدهم ميلادي است. قرني كه به مدد اختراع ابزار تصويربرداري و گسترش ارتباطات مغرب زمين با شرق، كنجكاوانه و پژوهشگرانه به موضوعات نگاه مي ‌كند و براي شناخت خود از جوامع غريبه، نيازمند ثبت جزئيات متعدد و رفتارشناسي است. به همين سبب بسياري از موزه‌هاي اروپايي عكسهايي از مجموعه وي را خريداري كرده‌اند، تا مطالعات علمي خود را به مدد بخشي از اين مجموعه تكميل كنند. چراکه براي او عكاسي كردن از درباريان درست به اندازه عكس گرفتن از گدايان، نظاميان، روستائيان، كشاورزان، زنان بافنده و علماي مذهبي اهميت داشت، و به همبن سبب مجموعهاش شامل عكسهايي از بازار، ورزش زورخانه‌اي، دراويش، تجمع مردم در مراسم عمومي، تعزيه و شبيه به آن مي باشد. همين گستردگي است که به مطالعات علمي ابعاد گوناگون مي بخشد و به شناخت همه جانبه، و نه يک سو نگرانه، کمک مي کند.

بستني!

 Ice cream vendor, ca. 1900.jpg

بسياري از عكسهاي مجموعه سوروگين داراي نگاتيو شيشه‌اي، و برخي از عكسها مزين به امضاي او هستند. همچنين خيلي از كارت پستال‌هاي قديمي كه توسط جهانگردان وقت از ايران خارج شده‌اند، حاصل عكاسي وي ميباشند.

 

بانوي ايراني

 Iranian woman, [1870s - 1928].jpg

اهميت مجموعه سوروگين زماني بيشتر معلوم مي شود كه دريابيم آنچه به جا مانده، بقاياي بيش از هفت هزار عكس است كه در جريان آتش‌سوزي مغازه او در خلال درگيري هاي عصر مشروطيت و حملات محمد علي شاه سوخت و از ميان رفت. در سال ۱٩٠۸ (۱٢۸٧)، خانواده سوروگين به علت ارتباطشان با جنبش مشروطه دچار مشکلات زيادي شدند. آنها ناچار به سفارتخانه انگلستان پناه بردند. چراکه با وجود اينکه سوروگين روسي بود، ولي سفارتخانه انگلستان را بر سفارت روسيه ترجيح مي داد. زيرا که اين سفارت از استبداد حاکم حمايت مي کرد.

کمال‌الملک

 Kamal al-Mulk, Muhammad Ghaffari (artist), [1870s - 1930s].jpg

 

شايد قديمي‌ترين عکس از يک شبه‌تئاتر ايراني

 Scene from a theatrical or film performance, [1870s - 1930s] 2.jpg

در همان اوان خانههاي بسياري از مشروطه خواهان غارت شد، و در خانه ظهيرالدوله که کنار عکاسخانه سوروگين قرار داشت نيز، بمب گذاشتند. اين موضوع آسيب بزرگي به مجموعه نگاتيوهاي شيشهاي او رساند و همانگونه که گفته شد،از هفت هزار نگاتيو تنها تعداد دو هزار باقي ماند. متأسفانه در خلال يك قرن گذشته، چنين مصيبتي به کرات گريبانگير اسناد تصويري ايران شده، و اين اسناد مكرر در مكرر آسيب ديدهاند. در عين حال حاصل سفرهاي متعدد سوروگين در ايران و عکسهايي که از مناظر و چشم‌اندازهاي كشور گرفته نيز، در گذر ايام چنان تغيير كرده‌اند و يا حتي گاه از ميان رفته‌اند، كه گويي هيچگاه وجود خارجي نداشته‌اند.

شهر فرنگ

 Males viewing moving pictures in an apparatus commonly known as a Shahr-i farang, ca. 1900.jpg

 

شاليزار

 Workers harvesting rice, [1870s - 1928].jpg

سوروگين به دليل ناراحتي كليه از دنيا رفت، و در مقبره خانوادگي اش در تهران به خاک سپرده شد. او هفت فرزند از خود به يادگار گذاشت. دخترش به نام مري كه از دوستان محمد رضا پهلوي به شمار مي رفت، از شاه وقت درخواست نمود که بخشي از عكسهاي پدر را به او پس بدهند. چراکه در زمان رضا شاه نگاتيوهاي شيشه اي پدرش را به اين بهانه توقيف کردند، که ايران قديم و منسوخ شده را نشان ميدهند. اقدام مري سبب شد كه مجموعه‌اي بالغ بر ٦٩٠ عكس محفوظ بماند. از سوروگين رساله‌اي به نام "فن عكاسي" نيز، به جاي مانده است. نسخه خطي اين رساله به شماره ۱٦٧٩ف در كتابخانه ملي ايران موجود است، و سال ترجمه آن ۱٢۵٩ هجري قمري مي ‌باشد.

 

زنده به گور کردن

 Man being buried alive, 1870s - 1930s.jpg

 

زن متمول ايراني

 Wealthy urban woman.jpg

مؤسسه اسميتسونين  واقع در شهر واشنگتن، پايتخت آمريکا مرکزي پژوهشي و آموزشي و همچنين مجموعه اي از موزه هاي گوناگون ميباشد که توسط دولت بنيان گذاري شده و اداره ميشود. اين مؤسسه متشکل از 19 موزه و 7 مرکز پژوهشي بوده و در مجموع 150 ميليون قلم از اشياء قيمتي را در اختيار دارد. اين مؤسسه همچنين مسؤليت انتشار مجله ماهانه اسميتسونين را بر عهده دارد.

مؤسسه اسميتسونين به منظور توليد و گسترش دانش وبا حمايت مالي يک دانشمند انگليسي با نام جيمز اسميتسون (1765- 1829) در کشور آمريکا تأسيس شد. براساس وصيت نامه وي اگر برادر زادهاش هنري جيمز هانگرفولد بدون ورثه از دنيا مي رفت داراييهاي او "براي راهاندازي مؤسسه اي که هدف اصلي آن توليد و ترويج دانش ميان انسان ها باشد" به دولت ايالات متحده واگذارمي شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:41  توسط آناهیتا  | 

 

نام کامل => رابرت ماريو دنيرو (Robert Mario De Niro Jr )

تاريخ تولد => متولد 17 آگوست 1943، نيويورک ، آمريک
قد => 177 سانتيمتر
تحصيلات => تحصيل کرده هنرستان هنرهاي زيباي استلا آدلر (Stella Adler Conservatory) وکارگاه هاي آمريکا (American Workshop)


همسر و فرزندان => ديانه آبوت (Diahnne Abbott) از 1976 تا 1988 {طلاق} - يک فرزند
گريس هاي تاور (Greece Hightower) از 1997 تا به حال - يک فرزند

جوايز=> 2 بار برنده و 4 بار نامزد دريافت جايزه اسکار
و همچنين برنده 23 جايزه و نامزدي براي 30 جايزه ديگر

او اولين کار جدي خودش رو با بازي در فيلم طبل را به آرامي بنواز (Bang the Drum Slowly) در سال 1973آغاز کرد و در همان سال اولين فيلم مطرح خودش رو به اراگرداني مارتين اسکورسيزي (Martin Scorsese) با نام خيابان وسطي (Mean Streets) بازي کرد .
در سال 1974 جايزه اسکار بهترين بازيگر نقش مکمل رو به خاطر بازي در فيلم پدر خوانده قسمت دوم (The Godfather: Part II) نصيب خودش کرد.
دو سال بعد يعني در 1976 نامزد دريافت جايزه اسکار براي بازي در فيلم راننده تاکسي (Taxi Driver ) ، شکارچي خرس (The Deer Hunter) در سال 1978 و دماغه وحشت (Cape Fear) در سال 1991 شد.
او توانست بار ديگر برنده جايزه اسکار بهترين بازيگر نقش اول مرد براي بازي در فيلم گاونر بي مصرف (Raging Bull) شود .

دنيرو در سال 2002 به عنوان بهترين بازيگر براي تمام زمان ها از سوي بازديد کنندگان در سايت FilmFour.com شناخته شد.
دنيرو ميگه که هنرپيشه ي محبوبش براي بازي خانم مريل استريپ (Meryl Streep) هست.
او دوست نزديک و قديمي آل پاچينو از سال 1969 تا به حال است .
نظر شخصي => به نظر من دنيرو بدون شک يکي بزرگترين هنرپيشه هاي زمان خودش و زمان حاله تاريخ سينماي هاليوده. اون جزو معدود هنرپيشه هايست که هيچ وقت کسي نمي تونه جاشو پر کنه. از اون بازي هاي جاودانه اي رو به ياد دارم چون:
- پدرخوانده 2(The Godfather: Part II)
- حرارت (HEAT)
- رونين (RONIN)
- مردان افتخار (MEN of HONOR)
و

جالبه که بدونيد در چند سال اخير چندين فيلم بسيار جالب کمدي هم بازي کرده که به جرات مي تونم بگم
خنده دار ترين کمدي هايي هستن که تا بحال ديدم. فيلم هايي مثل :
َ- اينو تحليل کن (Analyze This)
- اونو تحليل کن (Analyze That)
- ملاقات با خانواده ي فو کرها (Meet the Fockers)
- ملاقات با والدين (Meet the Parents)
- وقت نمايش(Showtime)



سلين ديون که يکي از بزرگترين خواننده هاي دنيا است هر چند او از سال ۱۹۹۶ به يک چهره فوق العاده در جهان موسيقي تبديل شد اما بيشتر ايرانيان او را بعد از خواندن ترانه فيلم تايتانيک ميشناسند .

متولد 30 مارس 1968 است .
در کبک کانادا به دنيا آمده است .
سلين کوچکترين عضو خانواده چهارده نفري اش بود
وقتي مادرش فهميد سلين را باردار است خيلي ناراحت شد و قصد داشت مانع از به دنيا آمدنش شود ولي کشيش شهر شان اجازه اين کار را به او نداد .
مادرش به اين دليل نام او را سلين گذاشت که در زمان بارداري اش ترانه "سلين" از هوک اومزه در کبک و فرانسه موفقيت زيادي کسب کرده بود.

در مدرسه شاگرد بسيار تنبلي بود و اکثر مواقع سر کلاس مي خوابيد چون هر شب تا دير وقت با خواهر و برادرهايش موسيقي تمرين ميکرد .

زماني که دوازده ساله شد تمام خواهر و برادرهايش ازدواج کردند و از خانه رفتند و در آن زمان مادر او از کارش استعفا داد تا بيشتر به سلين رسيدگي کند .
مادرش پس اندازش را خرج ساختن چند ترانه براي سلين کرد و به دنبال پخش کننده درجه يک گشت .

اولين کسي که حاضر شد ترنه هاي سلين را پخش کند پل لوسک آشناي خانوادگي شان بود که قبلا نيز مدير برنامه هاي گروه پدر و مادرش بود .

بزرگ ترين اتفاق زندگي او زماني رخ داد که لوسک يک نمونه از کارهايش را براي رنه آنژيل بزرگترين پخش کننده موسيقي در کانادا فرستاد .

رنه آنژيل به اين فکر افتاد که روي سلين سرمايه گذاري کند .
زبان اصلي سلين فرانسوي است و او تا 18 سالگي اصلا نمي توانست انگليسي صحبت کند .
او سال 2004 , صد ميليون دلار درآمد داشت و به عنوان يکي از پولدلرترين ها انتخاب شد .
رنه آنژيل پول هاي زيادي خرج خواننده شدن سلين ديون کرد و تا جايي پيش رفت که نزديک بود ورشکست شود .

در پانزده سالگي موفق شد خيلي بيشتر از آنچه رنه و ديگران فکر مي کردند مشهور شود , و تمام پولهايي که رنه برايش خرج کرده بود در عرض کمتر از سه ماه با چند برابر سود برگرداند .
اولين باري که جايزه بزرگ آديسک (بزرگ ترين جايزه موسيقي فرانسوي زبان ها) را به دست آورد آنقدر گريه کرد که تبديل به هق هق شد .

در شانزده سالگي عاشق رنه آنژيل مدير برنامه هايش شد در حالي که رنه 25 سال از او بزرگتر بود و زماني که هنوز سلين بدنيا نيامده بود رنه دو بچه هم داشت .

شش ماه تمام روزي 9 ساعت به کلاس زبان انگليسي رفت تا توانست تا حدودي اين زبان را ياد بگيرد .


اولين کار مهمش که او را به طور گسترده اي مشهور کرد ترانه فيلم انيميشن ديو و دلبر ساخته کمپاني ديزني بود .
به مدت سه سال با رنه آنژيل به صورت پنهاني ازدواج کرده بود و هيچ کس جز خانواده اش از اين قضيه مطلع نبود .
سلين و رنه سرانجام در سال 1994 در حاليکه سلين 27 ساله بود و رنه 52 ساله بود به طور علني ازدواج کردند .

در سي ام مارس 1999 درست در روز تولد سي و يک سالگي اش متوجه شد رنه سرطان دارد .
زماني که ترانه فيلم تايتانيک به آنها پيشنهاد شد نمي خواستند قبول کنند و در حالت رودربايستي با جيمز هورنر قبول کردند که سلين آن ترانه را بخواند .
سلين ديون با ترانه  فيلم  تايتانيک توانست بهترين آهنگ سال و پرفروش ترين آلبوم سال را به خود اختصاص دهد و اين آهنگ  وارد ليست 100 آهنگ برتر تاريخ شد

 .

او سال 2000 به مدت دو سال از دنياي موسيقي خداحافظي کرد تا هم به بيماري شوهرش رسيدگي کند و هم منتظر تولد فرزندش بماند . سال 2001 آنها صاحب اولين فرزندشان که يک پسر بود شدند و سلين نام پسرشان را رنه چارلز گذاشت .

يک آرايشگر مخصوص به نام ژانت و يک طراح لباس مخصوص به نام ژوبرا دارد .
ليموزين را بيشتر از هر ماشين ديگري دوست دارد .
قبل از اجراي کنسرت هايش يک محلول نمک و بيکربنات سديم را غرغره مي کند .
يکي از علايق اصلي ش عکس گرفتن است و هميشه دوست دارد با عکاسان هنري کار کند

ترجمه يکي از معروفترين ترانه هاي سلين ديون


My Heart Will Go On

قلب من براي تو مي تپد
 

Every night in my dreams
I see you. I feel you.
That is how I know you go on.


Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on.

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never go till we're one

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

There is some love that will not
go away

You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساس ات مي کنم و احساس مي کنم تو هم همين احساس را داري.

دوري، فاصله و فضا بين ماست
و تو اين را نشان دادي و ثابت کردي
نزديک، دور، هر جايي که هستي
و من باور مي کنم که قلب مي تواند براي عشق  بتپد

يک باره ديگر در را باز کن

و تو اينجا در قلبمي
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد


عشق ميتونه يه بار ما رو لمس كنه و تا آخر عمر ادامه پيدا كنه
و تا وقتي كه ما يكي هستيم نميتونيم بذاريم بره

و اين عشق مي تواند براي هميشه باشد
و تا زماني که نمرديم نمي گذاريم بميرد

عشق زماني بود که من تو را دوست داشتم
و واقعا  تو را در کنارم  و آغوشم داشتم
در زندگي من،ادامه خواهد داشت

نزديک، دور، هرجايي که هستي
من باور دارم که قلب هايمان خواهد تپيد
يک باره ديگر در را باز کن
و تو در قلب من هستي
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد تپيد
 

تو اينجا هستي، و من هيچ ترسي ندارم
 و مي دانم قلبم براي اين خواهد تپيد
ما براي هميشه باهم خواهيم بود
تو در قلب من در پناه خواهي بود
و قلب من براي تو خواهد تپيد
و خواهد تپيد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:26  توسط آناهیتا  | 








+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:14  توسط آناهیتا  | 

اينايي که ميبينين همشون قوطين قوطي هاي کنسرو بدون استفاده اما با ارزش چون نشون دهنده ي  ذوق و ابتکار يه آدمه اگه ماها هم اطرافمونو به دقت بکاويم چيزايه جالبي رو ميتونيم با ابتکار و ذوقمون درست کنيم نه ؟؟؟؟!!!!! حتما ميگين نه اما اينو ياد آوري ميکنم که هر روز 1000تا سيب از رو درخت ميوفته زمين و1000 نفر هم ميبينن اين اتفاقو اما کم هستن اونايي که نيوتني ميبينن...

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:5  توسط آناهیتا  |